مهمانخانهی عمه، دو در داشت. دری که از سمت حیاط باز میشد و دری به سمت پذیرایی. عید که میشد مهمانها از در حیاط وارد میشدند. ما بچههایِ نخودِ هر آش! سریع تعارف میزدیم که "بفرمایید بالا بشینید!" و دیوارِ سمت پذیرایی را نشان میدادیم...
یکی از همان روزهای عید، با بابا توی حیاط، تکیه داده بودیم به نخلِ وسط حیاط؛ رو به مهماخانه. بابا گفت "الان اگه درِ سمت پذیرایی رو باز کنیم و مهمونا از اون در وارد بشن میدونی چی میشه؟ همین دیواری که الان شما بهش میگید"بالا"، میشه "پایین! همینقدر راحت، جایِ بالا و پایینِ ساختگیِ ما عوض میشه... آدمها رو به این بالا و پایینِ وهمی و ساختگی دلخوش نکن... با تکیه به این وهمیات، خودت رو باد نکن هیچوقت"...