اینکه میگویند محتضر زندگیش را در ثانیهای مرور میکند، حال عجیبیست که برای ما عزیز از دستدادهها هم بارها اتفاق میافتد... انگار با مرگ عزیزمان، خودمان هم تا مدتها در حال احتضاریم؛
سالهای خیلی دور...شاید ده ساله بودم...شب اول بهار، روی پشتبام خونه بابا بزرگ، با بابا ایستاده بودیم، کیف سفیدی دستم بود، دمپاییهای محسن، پسرعموم رو پوشیده بودم...و لباسی که شبیه کت و شلوار بود، چون بابا خیلی به کت و شلوار علاقه داشت و همیشه اولین گزینه و پیشنهادش برای لباسهای من مدلی شبیه به کت یا خود کت بود... رو به خانه عموی بابا ایستاده بودیم و تکیه داده بودیم به نردههای کنار پشت بام.. بابا سیگار به دست، به آسمان نگاه میکرد و دود سیگارش را طوری که انگار قرارست به ستارهها برسد محکم میداد بیرون... گفت "آسمون رو نگاه کن... یه روزی میاد که بدون من اینجا ایستادی داری به آسمون نگاه میکنی، شاید با دخترت، شاید با پسرت، شاید هم تنهایی... اونروز با خودت میگی انگار دیروز بود که با بابام اینجا حرف میزدم...یادت باشه زندگی همینقدر کوتاهه... فقط سعی کن به سلامت بگذرونیش..." نرجس، دخترعموم صدام کرد که بیا بریم بازی و دیگه هیچی یادم نمیاد...
جزییات خاطرههای دوتایی با بابا رو خیلی خوب یادم مونده...انگار بابا رنگ میپاشید به لحظات و گفتگوها... رنگی که همیشه از جنس خدا بود.. راست گفتی بابا...انگار همین دیروز بود که روز اول عید وقتی چشمم رو باز میکردم و چوبهای سقف رو میدیدم، میفهمیدم رسیدیم روستا و تو توی خواب ما را گذاشتی توی تشک و حالا صبح شده... از پلهها میدویدیم پایین و تو که ساعتها بود صبحانهت را خورده بودی میگفتی "به خونه بابام خوش اومدید!" و میخندیدی... و این یعنی شروعِ سیزده روز بدون محدودیت و قانون و ساعت خواب... از ته دل، خوشحالترین بودم...
سال خوب و بابرکتی براتون آرزو میکنم... با شادی و امیدواری بسازیم لحظاتمون رو... انشالله شبهای قدر، بهترینها رو براتون رقم بزنن. التماس دعا
سلام عزیزم
روح پدر عزیزتون شاد باشه
ممنون از دعای قشنگت، همچنین برای شما