وقتی برای اولینبار قرار بود داستان رستم و سهراب رو برای پسرها بخونیم، هم برای خودمون ابهاماتی داشت و هم انتهای داستان چیزی نبود که بشه برای یک بچه تعریف کرد و با تغییر دادن آخر داستان هم موافق نبودم؛ جناب فردوسی رو حکیم میدونم و زیاد مایل نیستم دست به ترکیب داستانش بزنم.
با روحانی مدرس شاهنامه توی اصفهان صحبت کردیم و ایشون گفتن؛ "روایتی هست که عقلانی بهنظر میرسه با توجه به شخصبت خود فردوسی و رستم. اون روایت اینه که رستم از همون اول سهراب رو شناخت و با خودش فکر کرد که رستم دیگری برای ایران زاده شده و خودش هم پیر شده و اجازه بده که به دست سهراب شکست بخوره و... و جایی از داستان هست که سهراب، رستم رو بلند میکنه و میبره بالا و میندازه روی زمین...اما در لحظهای رستم میبینه درفش کاویانی (که همون پرچم ایران بوده)، واژگون شده... با خودش میگه اینجا رستم و سهرابی وجود نداره، اینجا نبرد ایران و تورانه و نابودی رستم یعنی نابودی ایران و تصمیش رو میگیره؛ سهراب، فدای ایران...
حواشی؛
۱. ایران فقط جغرافیا و کشور و مرزهای جغرافیایی نیست... ایران یعنی امید اهل بیت در آخرالزمان... التفاتی که اهل بیت داشتند به این کشور و تمدن و فردوسی ازش آگاه بود...
۲. این روزها از سرماخوردگی گذشته، تارهای صوتیم انگار بههم چسبیده و کلاً صدا ندارم!! رفتیم راهپیمایی و به اندازه یه اللهاکبر هم سعادت نداشتم بگم!
خدای من
خدای من
خدای من
....