بازتابِ نفسِ صبحدمان

۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

قرارداد نفتی دارسی، سال 1280 رو یه انگلیسی خبیث با مظفرالدین شاه نوشت. که به انگلیس این اجازه رو میداد که 60 سال نفت ایران رو ببرن و فقط 16 درصدش رو بدن به ایران که البته هیچ‌وقت حتی به این 16 درصد هم پایبند نبودن...

 

رضا شاه به حکومت رسید. از امضای این قرارداد 28 سال و از آغاز سلطنت رضا شاه 4 سال گذشته بود. شاه جدید معتقد بود "این امتیاز زمانی واگذار شد که پادشاهان ایران عقل و شعور درست‌وحسابی نداشتند تا بدانند چه می‌کنند."  خلاصه اینکه رضا شاه موافق این قرارداد نبود. یکی دوبار جلسه گذاشتند، قبول نکرد. حتی گفت "حاضرم کار با انگلیس به اسلحه بکشد ولو جانم در خطر باشد"... مردم تهران شادی کردند از این لغو قرارداد...

 

یکروز در حضور سید حسن تقی‌زاده، وزیر دارایی جلسه‌ای تشکیل شد که تقی‌زاده اینطور روایت میکنه "طرف انگلیسی خواست که قرارداد 60 سال دیگه تمدید بشه. رضا شاه گفت محاله.ابداً... و نماینده انگلیس با لحن تهدید آمیزی گفت پس منظورتان این است که نمی‌شود ما را مرخص کنید تا برویم!

شاه از این حرف جا خورد و وا زد. نفهمیدیم چرا سست شد و گفت طوری کنار بیایید! . اخر هم آنچه می‌خواستند شد."

 

حواشی:

1. به‌نظر من رضا شاه دو تا دلیل داشت برای جا زدن. اول اینکه قدرت نداشت... قدرتی که امروز ایران داره؛ علم داره، تخصص داره... العلم سلطان...و دوم اینکه میترسید برکنارش کنند...رضا شاه اول، با حمایت مستقیم انگلیسی ها از قزوین به تهران اومد و پایتخت رو تصرف کرد. باید بعد از به قدرت رسیدن به نحوی جبران میکرد... هم توی رودرواسی انگلیس بود و هم میترسید همونطور که حمایتش کردند، همونطور هم مقدمات عزلش رو فراهم کنن...

 

2. امروز، ایران، بیشتر از هر زمان دیگه ای استقلال و قدرت داره.به قدرت دیگه ای هم وابسته نیست. رهبرمون هم شخصیتی بانقوا و محکم داره که هم وارسته از این دنیا و منصب دنیاست و هم با تکیه بر خدا و دانشمندان ایرانی احساس قدرتی داره که حداقل قاجاریه و پهلوی نداشتند...

 

3. تفاله‌ای که خودش رو ولیعهد و پهلوی میدونه، حتی نمیفهمه که جایی که ایران الان به لطف الهی و بصیرت رهبر حکیم و مردم دانا و دانشمندش ایستاده، آرزوی پدر و پدربزگش بوده! پهلوی آرزو داشت وابسته به استعمار نباشه... من حتی اگر دزد باشم هم، ترجیح میدم پول مملکت توی جیب خودم بره نه غریبه‌ای خارج از این کشور!! 

 

4. به قول مهتاب عزیز، نظریه نامحبوب اینه که، رضا شاه اگر بود، حتی این تفاله رو پهلوی نمی‌دونست، چه برسه به اینکه اونو شایسته اداره کشور بدونه. وطن فروشش‌های داخلی که اسم پهلوی رو میارن حتی نمیدونن کیا رو میخوان!! من یک تار موی رهبرمون رو به دنیا نمی‌دن...فقط میخوام بگم، تاریخ بخونیم! ما جایی ایستادیم که کسی مثل رضا شاه آرزوش رو داشت!

خانم الفــ

تا قبل از جنگ دوازده روزه، سنگین‌ترین چالش بین من و برادر همسرم این بود که وقتی می‌رفتم مسافرت، ایشون زحمت آب دادن به گل‌ها رو برعهده می‌گرفتن و وقتی برمی‌گشتم، می‌دیدم عکس حضرت امام رو برگردوندن تا موقع آب دادن، نبینن! 

 

همیشه خیلی منش و رفتارشون برام قابل احترامه. بسیار نجیب، مهمان‌نواز و با اینکه اصلاً از لحاظ اعتقادی شبیه هم نیستیم، احترام می‌ذارن به عقایدم و تنها کسی هستن که می‌بینم رفتارهاشون خیلی زیاد مطابق دستورات اسلامه! ولی خودشون اصرار دارن بگن که هیچی رو قبول ندارن... ما توی این 7،8 سال بعد ازدواجم، جز سلام‌و‌علیک و پرسش‌ و پاسخ کوتاه یا بحث‌های علمی و اعتقادی، تعامل دیگه‌ای با هم نداشتیم و به‌جز مواردی که لطف می‌کنن برای صبحونه نون تازه میارن، وقتی تنها باشم، حتی در واحد رو برای کاری، نمی‌زنن... .

 

بعد جنگ و به‌خصوص این آشوب داخلی (که به‌نظرم جنگ بود نه آشوب)؛ کم‌کم احساس کردم چالشمون از برگردوندن یا پشت به عکس حضرت امام نشستن بیشتره... و عملاً دو  خانواده داریم از هم دور می‌شیم. جزئیاتش بمونه برای زمان دیگه‌ای، ولی واکنش من شبیه کسی هست که بهش ده تا قرص آرامبخش داده باشن! من هنوز هم همون آدم قبلیم، با تمام احترام و ادب و خطوط قرمز زندگی و سبک زندگی مخصوص به خودم و میزان رفت‌وآمد همیشگی.

 

چند روز پیش برای اولین‌بار، توی راه‌پله بعد از سلام‌وعلیک گفتند "چرا اونشب جلوی شعار دادن خانم فلانی رو گرفتی؟" ... توی راه‌پله جای بحث نبود، حتی حوصله بحث هم نبود... با خودم گفتم گاهی یه جایی رو نشانه بگیر و بعدتر می‌تونی روش سرمایه‌گذاری کنی... گفتم "توی خونه شعار دادن که فایده‌ای نداره... مَردی یا مردایی باید باشن که فردی که فکر می‌کنن اصلح باشه رو بیارن سرکار! فقط در رو به روی دشمن باز نکنن. البته اون روز قطعاً تا پای جون جلوشون می‌ایستم ولی حداقل نشون می‌دن که به فکر پیشرفت کشور  هستن نه فروش کشور به بیگانه؛ حتی اگر اشتباه کنن!"... .

 

برای مردی که حتی با داشتن بالاترین مدرک دانشگاهی، بخاطر مخالف بودن با همه‌چیز و همه‌کس! حاضر نشده حتی یک روز استخدام دولت باشه، می‌دونستم که این جمله حتما تا چند روز ذهنشون رو درگیر می‌کنه... البته تا امروز، تنها نتیجه‌ای که از این نقطه‌زنی!! گرفتم این بود که برای تولدشون دعوت نشدم :)) .

 

حواشی:

1. آدم‌ها تنها هستند... ممکنه چند صباحی همراهی دوست و خانواده و فامیل و همکار و ... رو داشته باشن، ولی نهایتاً هرچقدر حوادث و پیشامدها سخت‌تر میشه، توی مسیر تنها و تنهاتر میشن/ میشیم... برای روزهای تنهایی توشه‌ای درخور آماده کنید... 

 

2. یه جمله توی کتابی خوندم که "هرکسی باید هبوطش رو به تنهایی تجربه کنه"... برای من این جمله یعنی از بهشتِ بودن آدم‌ها، همراهیِ آدم‌ها، داشتنِ آدم‌ها، هبوط کردم سمتِ زمینِ تنهاییم... همه نوعش رو دارم تجربه می‌کنم... توشه درخوری ندارم ولی همچنان که می‌رم، با ولع دارم توشه برمی‌دارم!!

 

3. بیتی از جناب حافظ : نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس / پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت... 

خانم الفــ

وقتی برای اولین‌بار قرار بود داستان رستم و سهراب رو برای پسرها بخونیم، هم برای خودمون ابهاماتی داشت و هم انتهای داستان چیزی نبود که بشه برای یک بچه تعریف کرد و با تغییر دادن آخر داستان هم موافق نبودم؛ جناب فردوسی رو حکیم می‌دونم و زیاد مایل نیستم‌ دست به ترکیب داستانش بزنم.

 

با روحانی مدرس شاهنامه توی اصفهان صحبت کردیم و ایشون گفتن؛ "روایتی هست که عقلانی به‌نظر می‌رسه با توجه به شخصبت خود فردوسی و رستم. اون روایت اینه که رستم از همون اول سهراب رو شناخت و با خودش فکر کرد که رستم دیگری برای ایران زاده شده و خودش هم پیر شده و اجازه بده که به دست سهراب شکست بخوره و... و جایی از داستان هست که سهراب، رستم رو بلند می‌کنه و می‌بره بالا و می‌ندازه روی زمین...اما در لحظه‌ای رستم می‌بینه درفش کاویانی (که همون پرچم ایران بوده)، واژگون شده... با خودش میگه اینجا رستم و سهرابی وجود نداره، اینجا نبرد ایران و تورانه و نابودی رستم یعنی نابودی ایران و تصمیش رو می‌گیره؛ سهراب، فدای ایران...

 

 

حواشی؛

۱. ایران فقط جغرافیا و کشور و مرزهای جغرافیایی نیست... ایران یعنی امید اهل بیت در آخرالزمان... التفاتی که اهل بیت داشتند به این کشور و تمدن و فردوسی ازش آگاه بود... 

۲. این روزها از سرماخوردگی گذشته، تارهای صوتیم انگار به‌هم‌ چسبیده و کلاً صدا ندارم!! رفتیم راهپیمایی و به اندازه یه الله‌اکبر هم سعادت نداشتم بگم! 

 

خانم الفــ
ml>