میگفت؛ روز اول جنگ از بیست بیماری که باهاشون قرار داشتم، فقط دو نفر آمدند... همینها که اگر ده دقیقه دیر میرسیدند، باید زنگ میزدند و نوبتشان کنسل میشد، بی هیچ اطلاعی از تهران رفته بودند... حس کردم تمام شأنی که از شغلم و تکیهگاه مالی و اجتماعی و معاشرتی برای خودم ساخته بودم و بهش امید داشتم، یکجا و به راحتی فرو ریخت... نفس عمیق کشیدم، گفتم خب، نقشه دوم را اجرا میکنم... به طلاهام نگاه کردم؛ طلاهایِ روزهایِ مبادا... گفتم میفروشم و پولش را برمیداریم و میرویم خارج از تهران تا روزی که جنگ تمام شود... تمام طلا فروشیها بسته بود...با ساعتها پیگیری و التماس، صاحب یکی از طلافروشیها قبول کرد به قیمت آخرین روزِ قبل از جنگ بخرد...
میگفت؛ یکییکی تمام برنامههایی که سالها برای روزهای مبادا چیده بودم، در چشمبهمزدنی هیچ شدند و تمام 12 روز جنگ به این فکر میکردم که واقعاً همه دنیا و متعلقاتش چقدر فانیَند... گفت؛ این روزها کمتر کار میکتم، و به خودم مهربانتر و عاقلانهتر رسیدگی میکنم.
گفت؛ درس بزرگی گرفتم ولی به قیمت تمام جوانیم و دردِ افسردگیِ این روزها ولی خوشحالم که این چهره ی واقعی دنیا رو درک کردم...