بازتابِ نفسِ صبحدمان

۳ مطلب در تیر ۱۴۰۴ ثبت شده است

می‌گفت؛ روز اول جنگ از بیست بیماری که باهاشون قرار داشتم، فقط دو نفر آمدند... همین‌ها که اگر ده دقیقه دیر می‌رسیدند، باید زنگ می‌زدند و نوبتشان کنسل می‌شد، بی هیچ اطلاعی از تهران رفته بودند... حس کردم تمام شأنی که از شغلم و تکیه‌گاه مالی و اجتماعی و معاشرتی برای خودم ساخته بودم و بهش امید داشتم، یکجا و به راحتی فرو ریخت... نفس عمیق کشیدم، گفتم خب، نقشه دوم را اجرا می‌کنم... به طلاهام نگاه کردم؛ طلاهایِ روزهایِ مبادا... گفتم می‌فروشم و پولش را برمی‌داریم و می‌رویم خارج از تهران تا روزی که جنگ تمام شود... تمام طلا فروشی‌ها بسته بود...با ساعت‌ها پیگیری و التماس، صاحب یکی از طلافروشی‌ها قبول کرد به قیمت آخرین روزِ قبل از جنگ بخرد... 

 

می‌گفت؛ یکی‌یکی تمام برنامه‌هایی که سال‌ها برای روزهای مبادا چیده بودم، در چشم‌بهم‌زدنی هیچ شدند و تمام 12 روز جنگ به این فکر می‌کردم که واقعاً همه دنیا و متعلقاتش چقدر فانیَند... گفت؛ این روزها کمتر کار می‌کتم، و به خودم مهربانتر و عاقلانه‌تر رسیدگی می‌کنم.

 

گفت؛ درس بزرگی گرفتم ولی به قیمت تمام جوانیم و دردِ افسردگیِ این روزها ولی خوشحالم که این چهره ی واقعی دنیا رو درک کردم...

 

خانم الفــ

حس جدیدی که بعد فوت بابا تجربه می‌کنم، حسِ "به جایی تعلق نداشتنه"! 

مهم نیست چقدر در طول روز سرم شلوغه یا کجاها می‌رم و با کی؛ همین که یادم میوفته دارم توی شلوغی شهر و بین مردم راه می‌رم و بابام دیگه توی این دنیا نیست، تمام شهر روی سینه‌م سنگینی می‌کنه و به معنای واقعی کلمه احساس می‌کنم به هیچ‌جا تعلق ندارم و میترسم از شهر و مردم شهر؛ حتی اگر کل روز رو با مردم باشم و خندیده باشم و دلگرم باشم بهشون...

استاد میفرمود "این حس بی تعلقی به اینور (این دنیا) خیلی خوبه... خدا صحنه‌هایی پیش میاره و به طرق مختلف، از دست می‌دی آدم‌ها و دلخوشی‌ها رو تا قطع تعلق کنی. ولی نکته اینجاست که چرا حالت بده و حس بد داری و انگار توی برزخی؟ چون هرقدر که از اینجا قطع تعلق میکنی باید به اونور تعلق خاطر پیدا کنی. با علم و خوندن و دونستن نقشه راه اون عالم و عمل... دو تا ایراد داری؛ یکی اینکه از اینجا کامل نبُریدی و یکی دیگه اینکه به اونجا هنوز کامل وصل نیستی و این برزخ، اذیت کننده‌ست...".

 

حواشی:

1.توصیفش سخته ولی این حس و حال برزخی همه‌جا همراهته... از شب‌های جنگ و مرگِ قریب تا رسوندن بچه‌ت به کلاسش، تا نشستن تنهایی توی تاکسی، تا وقتی که داری میوه جدا می‌کنی و سبزی خوردن می‌خری، تا لحظه‌ای که داری بحث علمی می‌کنی یا برای زندگیت می‌جنگی... تا اون لحظه‌ای که شب شده و همه خوابیدن و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی...

2. با تمام این حرف‌ها، من همون آدمیم که صبح‌ها بیدار می‌شم و از خودم می‌پرسم "آماده‌ای امروز بترکونی؟".

خانم الفــ

پسر استاد دوید سمت پدرش، تا مادرش می‌خواست شربت آماده کنه، شربتی که خودش درست کرده بود رو داد دست استاد و با چشمان سیاهش زل زد به باباش. استاد نصف لیوان شربت رو خورد و گفت "آخیش.. مصطفی بابا، خیلی خوشمزه بود"... مصطفی خندید و رفت دنبال بازیش... استاد رو کردند به من و با بغض و اشک فرمودند "خیلی ترش بود... همیشه یا آبلیموش زیاده، یا شکرش، یا آبش خیلی گرمه.. من که کریم نیستم! ولی با کمال میل می‌پذیرم و مصطفی خوشحال میشه و میره... ما هم ناقصیم...کارهامون نصفه‌ونیمه‌ست...ولی با کریمان سروکار داریم... یعنی مولامون نمی‌پذیره از ما؟"... گریه کردیم... قلبمون گرم شد...

 

 

حواشی:

1.شهدایی که قراره فردا تشییع بشن، جگرگوشه‌های این امت‌اند و پرورش‌یافته روضه‌ و مکتب حضرت اباعبدالله علیه‌السلام....خدایا با سیدالشهدا محشورشان کن و ما را با آن‌ها...

2. دیدار با استاد عزیزم شبیه به لیوان آبی خنک بود در برهوت و گرمای صحرایی خشک... الحمدلله رب‌العالمین... جان تازه‌ای گرفتم و به نیابت از تک‌تک شما دوستان عزیزم فردا ان‌شالله برای تشییع می‌رم تا عهدی نو کنیم و برگردیم سر کار و درس و مقاومتمون...

خانم الفــ
ml>