بازتابِ نفسِ صبحدمان

تا قبل از جنگ دوازده روزه، سنگین‌ترین چالش بین من و برادر همسرم این بود که وقتی می‌رفتم مسافرت، ایشون زحمت آب دادن به گل‌ها رو برعهده می‌گرفتن و وقتی برمی‌گشتم، می‌دیدم عکس حضرت امام رو برگردوندن تا موقع آب دادن، نبینن! 

 

همیشه خیلی منش و رفتارشون برام قابل احترامه. بسیار نجیب، مهمان‌نواز و با اینکه اصلاً از لحاظ اعتقادی شبیه هم نیستیم، احترام می‌ذارن به عقایدم و تنها کسی هستن که می‌بینم رفتارهاشون خیلی زیاد مطابق دستورات اسلامه! ولی خودشون اصرار دارن بگن که هیچی رو قبول ندارن... ما توی این 7،8 سال بعد ازدواجم، جز سلام‌و‌علیک و پرسش‌ و پاسخ کوتاه یا بحث‌های علمی و اعتقادی، تعامل دیگه‌ای با هم نداشتیم و به‌جز مواردی که لطف می‌کنن برای صبحونه نون تازه میارن، وقتی تنها باشم، حتی در واحد رو برای کاری، نمی‌زنن... .

 

بعد جنگ و به‌خصوص این آشوب داخلی (که به‌نظرم جنگ بود نه آشوب)؛ کم‌کم احساس کردم چالشمون از برگردوندن یا پشت به عکس حضرت امام نشستن بیشتره... و عملاً دو  خانواده داریم از هم دور می‌شیم. جزئیاتش بمونه برای زمان دیگه‌ای، ولی واکنش من شبیه کسی هست که بهش ده تا قرص آرامبخش داده باشن! من هنوز هم همون آدم قبلیم، با تمام احترام و ادب و خطوط قرمز زندگی و سبک زندگی مخصوص به خودم و میزان رفت‌وآمد همیشگی.

 

چند روز پیش برای اولین‌بار، توی راه‌پله بعد از سلام‌وعلیک گفتند "چرا اونشب جلوی شعار دادن خانم فلانی رو گرفتی؟" ... توی راه‌پله جای بحث نبود، حتی حوصله بحث هم نبود... با خودم گفتم گاهی یه جایی رو نشانه بگیر و بعدتر می‌تونی روش سرمایه‌گذاری کنی... گفتم "توی خونه شعار دادن که فایده‌ای نداره... مَردی یا مردایی باید باشن که فردی که فکر می‌کنن اصلح باشه رو بیارن سرکار! فقط در رو به روی دشمن باز نکنن. البته اون روز قطعاً تا پای جون جلوشون می‌ایستم ولی حداقل نشون می‌دن که به فکر پیشرفت کشور  هستن نه فروش کشور به بیگانه؛ حتی اگر اشتباه کنن!"... .

 

برای مردی که حتی با داشتن بالاترین مدرک دانشگاهی، بخاطر مخالف بودن با همه‌چیز و همه‌کس! حاضر نشده حتی یک روز استخدام دولت باشه، می‌دونستم که این جمله حتما تا چند روز ذهنشون رو درگیر می‌کنه... البته تا امروز، تنها نتیجه‌ای که از این نقطه‌زنی!! گرفتم این بود که برای تولدشون دعوت نشدم :)) .

 

حواشی:

1. آدم‌ها تنها هستند... ممکنه چند صباحی همراهی دوست و خانواده و فامیل و همکار و ... رو داشته باشن، ولی نهایتاً هرچقدر حوادث و پیشامدها سخت‌تر میشه، توی مسیر تنها و تنهاتر میشن/ میشیم... برای روزهای تنهایی توشه‌ای درخور آماده کنید... 

 

2. یه جمله توی کتابی خوندم که "هرکسی باید هبوطش رو به تنهایی تجربه کنه"... برای من این جمله یعنی از بهشتِ بودن آدم‌ها، همراهیِ آدم‌ها، داشتنِ آدم‌ها، هبوط کردم سمتِ زمینِ تنهاییم... همه نوعش رو دارم تجربه می‌کنم... توشه درخوری ندارم ولی همچنان که می‌رم، با ولع دارم توشه برمی‌دارم!!

 

3. بیتی از جناب حافظ : نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس / پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت... 

خانم الفــ

وقتی برای اولین‌بار قرار بود داستان رستم و سهراب رو برای پسرها بخونیم، هم برای خودمون ابهاماتی داشت و هم انتهای داستان چیزی نبود که بشه برای یک بچه تعریف کرد و با تغییر دادن آخر داستان هم موافق نبودم؛ جناب فردوسی رو حکیم می‌دونم و زیاد مایل نیستم‌ دست به ترکیب داستانش بزنم.

 

با روحانی مدرس شاهنامه توی اصفهان صحبت کردیم و ایشون گفتن؛ "روایتی هست که عقلانی به‌نظر می‌رسه با توجه به شخصبت خود فردوسی و رستم. اون روایت اینه که رستم از همون اول سهراب رو شناخت و با خودش فکر کرد که رستم دیگری برای ایران زاده شده و خودش هم پیر شده و اجازه بده که به دست سهراب شکست بخوره و... و جایی از داستان هست که سهراب، رستم رو بلند می‌کنه و می‌بره بالا و می‌ندازه روی زمین...اما در لحظه‌ای رستم می‌بینه درفش کاویانی (که همون پرچم ایران بوده)، واژگون شده... با خودش میگه اینجا رستم و سهرابی وجود نداره، اینجا نبرد ایران و تورانه و نابودی رستم یعنی نابودی ایران و تصمیش رو می‌گیره؛ سهراب، فدای ایران...

 

 

حواشی؛

۱. ایران فقط جغرافیا و کشور و مرزهای جغرافیایی نیست... ایران یعنی امید اهل بیت در آخرالزمان... التفاتی که اهل بیت داشتند به این کشور و تمدن و فردوسی ازش آگاه بود... 

۲. این روزها از سرماخوردگی گذشته، تارهای صوتیم انگار به‌هم‌ چسبیده و کلاً صدا ندارم!! رفتیم راهپیمایی و به اندازه یه الله‌اکبر هم سعادت نداشتم بگم! 

 

خانم الفــ

پارسال، همین روزها بود؛ شیرازِ عجیب و دلگیر. هنوز مامان می‌گه؛ "من نمی‌دونم تو چطوری توی اون دو هفته، توی اون خونه دلگیر تنها دووم آوردی!"... همین روزها بود که بابا بیمارستان بود. و من و پسرم توی خونه ویلایی بابا اینا، تنها بودیم تا آخر شب که برادرم بیاد خونه یا شب‌هایی که شیفت بود و نمی‌تونست بیاد... حال و هوای عجیب و سختی بود. با خودم فکر می‌کردم "اگه بابا بره چی؟"... دنیای بدون بابا، جای عجیب و ناشناخته‌ای برام بود... ولی بالاخره شد، چیزی که حتی فکرش هم ترسناک بود... رنج عمیقی تجربه کردم..رنج جدیدی وسط بحران‌های زندگی خودم... هیچ‌کس نوع رابطه من و بابا رو نمی‌فهمید و نمی‌فهمه؛ حتی مامان.

 

تا چند وقت پیش حس می‌کردم از مجرای وجود بابا، فیضی می‌رسید که الان نیست. قشنگ محروم شدن از نوعِ بودن بابا رو حس می‌کردم و این، خیلی آزارم می‌داد... اما این روزها حس جدیدی دارم. انگار بابا، جاری و ساریه! نوع بودنش هنوز هم هست. بابا همیشه دلش می‌خواست بچه‌هاش قبل از اذان صبح بیدار باشن، بین‌الطلوعین رو از دست ندن. شرایط رو فراهم می‌کرد، خودش عمل می‌کرد و من... در خواب ناز بودم و به سختی نماز صبح رو بیدار می‌شدم... این روزها، کمتر سحری هست که بیدار نباشم... دقیقاً حضورش رو حس می‌کنم (توصیفش خیلی سخته)، انگار بابا برچسب خودش رو زده باشه روی سحرها... وقت نماز ظهر هم همین حس رو دارم...با اینکه بابا هیچ‌وقت نتونست بیاد خونه‌ی من، اما انگار سال‌ها همین‌جا سحرها نماز خونده، قرآن خونده...

 

خواستم بگم، پدرها و مادرها، اگر خیری رو برای بچه‌هاتون خواستید ولی نشد، ناامید نشید؛ هیچ‌وقت... حتی بعد از نبودنتون توی این دنیا، دعاتون در حقشون بالاخره مستجاب می‌شه... هیچی بی‌جواب نمی‌مونه...خدایی داریم که حتی خواسته‌های قلبی و صادقانه‌مون رو می‌بینه و می‌شنوه و به ثمر می‌رسونه...

 

حالا فکر کنید اماممون چقدر نگران ماست....

 

حاشیه:

شیرازِ اون روزها، از من آدم دیگه‌ای ساخت... آدمی که خیلی دوستش دارم... تک‌تک اون روزها و ثانیه‌هاش رو یادمه...حرف اون روز استادم، روزهای بیمارستان بابا، تنهایی عجیبِ اون خونه!، روزهای فوت بابا و حتی گریه‌ها و عزاداری‌هایی که به‌خاطر پسرم نکردم...حس می‌کردم بعد از روزهای پرتلاطم زندگی خودم، فوت بابا ضریه نهایی بود و ممکنه دووم نیارم... ولی دردی بود که بعدش آدم جدیدی متولد شد و من الان، که یک سال می‌گذره از اون روزها دارم با خود جدیدم مواجه می‌شم....

خانم الفــ

در ادامه خوانش تاریخ، حوالی سال 1284 ه.ش متوقف می‌شوم. از همسرم که آدم تاریخ‌خوانده‌ای‌ست می‌پرسم "تو شنیده بودی؟"... سکوت می‌کند. لابد خجالت می‌کشد! من هم.

 

اینکه عبارت "دختران قوچان" در کنار مال و اموالِ به غارت رفته نوشته شود و تصنیف‌ها ساخته شود و کنار کالسکه‌ی مظفرالدین شاه بخوانند که "ای شاه با عدالت/آقایون رفتند زیارت/مردم رفتند سفارت/زن‌ها را بردند اسارت/تا کی از ظلم حمایت؟/عین‌الدوله و صدارت؟ کشور رفته به غارت/ ... یا در نشریه حبل‌المتین بنویسند که "شما را به خدا تصور نمایید دختر نه ساله‌ی ایرانی از پدر و مادر و اقربا و وطن مجبوراً جدا و به دست ترکمان‌ها افتاده، چه حالت خواهد داشت"... همه این‌ها، آدم را به شهود تازه‌ای در تاریخ می‌رساند. برای من بی‌ربط به اربعینِ انسان کامل هم نیست...

 

می‌گفت حادثه فروش دختران قوچانی که یکی از عمده دلایل ناراضایتی از حکومت وقت بود، در تاریخ‌نگاریِ مردمَدار کم‌رنگ و حذف شد... به نظر من شاید دلیل دیگری هم داشته باشد؛ شرم و خجالت!... شرم مردان که مانع نقل سینه‌به‌سینه‌ یا پرداختن به جزئیاتِ این قسمت از تاریخ شده است...ما مردانِ این دوران را دیده‌ایم که برای ناموس جنگیده و کشته شده‌اند.. ما شیرزنان امروز را دیده‌ایم که شأن خود را از اینکه اسمشان را کنار مال و اموال بنویسند، کشانده‌اند تا ردیفِ اول و صف اول مبارزات و مقاومت‌ها...و شاید درک درستی نداشته باشیم که چی به مردان و زنان حوالی 1284 گذشته که از ترس عواقب نداشتن مالیات به حاکمانشان تصمیم گرفتند که دخترانشان را در خواب از خانواده‌شان جدا کنند...و چی به مردمانِ زمین می‌گذرد که دستشان از دستان انسان کامل جدا می‌شود و در حالیکه عزاداری می‌کنند و روضه‌ها می‌خوانند اما باز هم ترس و وهم و خواری برشان غلبه می‌کند؟...

 

حواشی:

1.تصنیف دهخدا در صوراسرافیل در وصف این برهه از تاریخ و معرفی کتابی در همین زمینه رو توی کانال ایتا می‌ذارم.

2.از چند نفر پرسیدم، کسی این بخش رو توی کتاب تاریخی نخونده بود. فقط یکی گفت، خانم تینا پاکروان در برنامه آقای صحت، در این مورد صحبت کرده و کتاب رو هم ایشون معرفی کرده که من هفته پیش این کتاب رو مطالعه کردم.

خانم الفــ

می‌گفت؛ روز اول جنگ از بیست بیماری که باهاشون قرار داشتم، فقط دو نفر آمدند... همین‌ها که اگر ده دقیقه دیر می‌رسیدند، باید زنگ می‌زدند و نوبتشان کنسل می‌شد، بی هیچ اطلاعی از تهران رفته بودند... حس کردم تمام شأنی که از شغلم و تکیه‌گاه مالی و اجتماعی و معاشرتی برای خودم ساخته بودم و بهش امید داشتم، یکجا و به راحتی فرو ریخت... نفس عمیق کشیدم، گفتم خب، نقشه دوم را اجرا می‌کنم... به طلاهام نگاه کردم؛ طلاهایِ روزهایِ مبادا... گفتم می‌فروشم و پولش را برمی‌داریم و می‌رویم خارج از تهران تا روزی که جنگ تمام شود... تمام طلا فروشی‌ها بسته بود...با ساعت‌ها پیگیری و التماس، صاحب یکی از طلافروشی‌ها قبول کرد به قیمت آخرین روزِ قبل از جنگ بخرد... 

 

می‌گفت؛ یکی‌یکی تمام برنامه‌هایی که سال‌ها برای روزهای مبادا چیده بودم، در چشم‌بهم‌زدنی هیچ شدند و تمام 12 روز جنگ به این فکر می‌کردم که واقعاً همه دنیا و متعلقاتش چقدر فانیَند... گفت؛ این روزها کمتر کار می‌کتم، و به خودم مهربانتر و عاقلانه‌تر رسیدگی می‌کنم.

 

گفت؛ درس بزرگی گرفتم ولی به قیمت تمام جوانیم و دردِ افسردگیِ این روزها ولی خوشحالم که این چهره ی واقعی دنیا رو درک کردم...

 

خانم الفــ

حس جدیدی که بعد فوت بابا تجربه می‌کنم، حسِ "به جایی تعلق نداشتنه"! 

مهم نیست چقدر در طول روز سرم شلوغه یا کجاها می‌رم و با کی؛ همین که یادم میوفته دارم توی شلوغی شهر و بین مردم راه می‌رم و بابام دیگه توی این دنیا نیست، تمام شهر روی سینه‌م سنگینی می‌کنه و به معنای واقعی کلمه احساس می‌کنم به هیچ‌جا تعلق ندارم و میترسم از شهر و مردم شهر؛ حتی اگر کل روز رو با مردم باشم و خندیده باشم و دلگرم باشم بهشون...

استاد میفرمود "این حس بی تعلقی به اینور (این دنیا) خیلی خوبه... خدا صحنه‌هایی پیش میاره و به طرق مختلف، از دست می‌دی آدم‌ها و دلخوشی‌ها رو تا قطع تعلق کنی. ولی نکته اینجاست که چرا حالت بده و حس بد داری و انگار توی برزخی؟ چون هرقدر که از اینجا قطع تعلق میکنی باید به اونور تعلق خاطر پیدا کنی. با علم و خوندن و دونستن نقشه راه اون عالم و عمل... دو تا ایراد داری؛ یکی اینکه از اینجا کامل نبُریدی و یکی دیگه اینکه به اونجا هنوز کامل وصل نیستی و این برزخ، اذیت کننده‌ست...".

 

حواشی:

1.توصیفش سخته ولی این حس و حال برزخی همه‌جا همراهته... از شب‌های جنگ و مرگِ قریب تا رسوندن بچه‌ت به کلاسش، تا نشستن تنهایی توی تاکسی، تا وقتی که داری میوه جدا می‌کنی و سبزی خوردن می‌خری، تا لحظه‌ای که داری بحث علمی می‌کنی یا برای زندگیت می‌جنگی... تا اون لحظه‌ای که شب شده و همه خوابیدن و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی...

2. با تمام این حرف‌ها، من همون آدمیم که صبح‌ها بیدار می‌شم و از خودم می‌پرسم "آماده‌ای امروز بترکونی؟".

خانم الفــ

پسر استاد دوید سمت پدرش، تا مادرش می‌خواست شربت آماده کنه، شربتی که خودش درست کرده بود رو داد دست استاد و با چشمان سیاهش زل زد به باباش. استاد نصف لیوان شربت رو خورد و گفت "آخیش.. مصطفی بابا، خیلی خوشمزه بود"... مصطفی خندید و رفت دنبال بازیش... استاد رو کردند به من و با بغض و اشک فرمودند "خیلی ترش بود... همیشه یا آبلیموش زیاده، یا شکرش، یا آبش خیلی گرمه.. من که کریم نیستم! ولی با کمال میل می‌پذیرم و مصطفی خوشحال میشه و میره... ما هم ناقصیم...کارهامون نصفه‌ونیمه‌ست...ولی با کریمان سروکار داریم... یعنی مولامون نمی‌پذیره از ما؟"... گریه کردیم... قلبمون گرم شد...

 

 

حواشی:

1.شهدایی که قراره فردا تشییع بشن، جگرگوشه‌های این امت‌اند و پرورش‌یافته روضه‌ و مکتب حضرت اباعبدالله علیه‌السلام....خدایا با سیدالشهدا محشورشان کن و ما را با آن‌ها...

2. دیدار با استاد عزیزم شبیه به لیوان آبی خنک بود در برهوت و گرمای صحرایی خشک... الحمدلله رب‌العالمین... جان تازه‌ای گرفتم و به نیابت از تک‌تک شما دوستان عزیزم فردا ان‌شالله برای تشییع می‌رم تا عهدی نو کنیم و برگردیم سر کار و درس و مقاومتمون...

خانم الفــ

ساختمون ما، همه جمع کردن و رفتن خارج تهران. من فعلاً همچین تصمیمی ندارم. یعنی زیاد با روحیاتم نمی‌سازه که خونه‌م رو و شهر محل سکونتم رو بخاطر ترس ترک کنم. کلاً سوار شدن روی موج ترس رو بلد نیستم.

سعی کردم آرامش داشته باشم، و ایمان قلبی به قدرت نظامی ایرانم و کمک و امداد الهی به جبهه حق. فکر می‌کنم موفق بودم چون پسرک ساعتی رو داشت توی کوچه بازی می‌کرد؛ صدام کرد و گفت "مامان! صدای انفجار و جیغ اومد! بیام تو یا می‌تونم بازی کنم؟" :))

 

فعلاً تصمیم ندارم اینجا رو ترک کنم. با اینکه این شب‌ها توی این ساختمون من و پسرم هستیم فقط. شما فکر می‌کنید احتیاط اینجا لازمه؟ یعنی باید برای حفظ جونمون بریم؟ به نظراتتون نیاز دارم. ممنونم.

خانم الفــ

هوالعلیم

ظرف‌ها رو قبل از ساعت ده شب می‌شورم، خونه رو مرتب می‌کنم، پسرک رو مطمئن‌ترین جای خونه می‌خوابونم، و می‌شینم به انتظار! توی این مدت به بمبی فکر می‌کنم که سه سال پیش خورد وسط زندگیم و دو روز پیش ترکید! 

صبح‌ها برای زندگیم تصمیمات سخت و تلخ می‌گیرم و شب‌ها موقع لرزش پنجره‌ها و همراه با بوی دود به ایرانم و مردم شریفش و سرداران و فرماندهان شجاعش و دانشمندان ارزشمندش فکر می‌کنم... کمی می‌خوابم و صبح، مادری هستم در آستانه تجربیاتی تلخ و وضعیتی عجیب، ولی پرانرژی که آشپزی می‌کنه، فوتبال بازی می‌کنه و فکر می‌کنه گاهی مردن چقدر از شجاعانه زندگی کردن راحتتره...

 

حواشی:

1.الحمدلله که توی این برهه از زمان و تاریخیم... خدایا! مرگ شقی‌ترین موجودات عالم رو به دست ما قرار بده و عاقبت ما رو ختم به شهادت کن...

2. چه روزهایی دیدیم...

خانم الفــ

به‌تاریخ ۴ اردیبهشت؛ شیراز؛

 

امتحان تاریخم رو خراب کرده بودم. بابا برنامه پدر و دختری را برگزار کرد... دوچرخه‌هامون رو برداشتیم و رفتیم دوچرخه‌سواری... خسته که شدیم، راه رفتیم و حرف زدیم...کلی غر داشتم؛ از اینکه از تاریخ و حفظ کردن اسامی متنفرم... از اینکه معدلم بیست نمی‌شه... بابا، درباره تاریخ حرف زد.. اینکه چقدر اهمیت داره و چقدر با امتحان تاریخ به این صورت، مخالفه....آخر شب، هنوز از تاریخ بدم میومد ولی خیلی احساس راحتی و سبکی می‌کردم و حس شیرینِ درک شدن و قضاوت نشدن و مقصر نبودن رو با همه وجودم حس کردم...

 

امروز که سال‌ها از اون خاطره میگذشت، باز امتحانی رو خراب کرده بودم... امتحانی مهمتر از امتحان تاریخم... دفعه اولم هم نبود...احساس درماندگی داشتم... به قول استاد یزدان‌پناه، به هن‌وهن افتاده بودم.. دیگه نفس و قدرت نداشتم از پسش بر بیام.. بیچاره‌م کرده بود... مدد گرفتن از روح علما و عرفایی که حس قرابتی داشتم باهاشون هم فایده‌ای نداشت... دوچرخه بابا رو برداشتم... رفتم و غر زدم... برای بابا غر زدم... گفتم که متنفرم از اینکه گیر کنم... زورم نمی‌رسه...گریه کردم از سر بیچارگی و دلتنگی برای بابا... رفتم مسجد نماز خوندم...با هیچکس حرف نزدم... به هیچکس نگاه نکردم...رفتم  از خادم مسجد روزنامه‌ها و وقایع سال ۵۷ که بابا جمع و صحافی کرده بود و برادرم با خیلی از کتابها بخشیده بود به کتابخانه مسجد، بدون در نظر گرفتن هیچ ادب و دقتی! پس گرفتم... برگشتم خونه و موقع شام، توی یک لحظه حس کردم کارم با اون امتحان تمام شد... 

 

حواشی:

1. نوشتن این مطلب شاید درست نباشه و عواقب داشته باشه و شاید منو به زحمت بندازه...ولی به شمایی که برام عزیزید خواستم بگم، تا جایی که زورتون میرسه تلاش کنید، و وقتی از همه‌جا و به‌خصوص از خودتون ناامید شدید، واسطه‌شو پیدا می‌کنید و حل میشه...شک نکنید که به خیر و خوبی عبور می‌کنید ازش...

 

2. یه چیزی از اون روزها توی ذهنم مونده؛ و اونم اینه که خیلی خوبه که برای هم، زندگی رو قشنگتر رو راحتتر کنیم...با همدلی، با یه حرف قشنگ، با یه تشکر به‌موقع...با دقت در تک‌تک کلماتمون موقع حرف زدن....

خانم الفــ
ml>