بازتابِ نفسِ صبحدمان

می‌گفت؛ روز اول جنگ از بیست بیماری که باهاشون قرار داشتم، فقط دو نفر آمدند... همین‌ها که اگر ده دقیقه دیر می‌رسیدند، باید زنگ می‌زدند و نوبتشان کنسل می‌شد، بی هیچ اطلاعی از تهران رفته بودند... حس کردم تمام شأنی که از شغلم و تکیه‌گاه مالی و اجتماعی و معاشرتی برای خودم ساخته بودم و بهش امید داشتم، یکجا و به راحتی فرو ریخت... نفس عمیق کشیدم، گفتم خب، نقشه دوم را اجرا می‌کنم... به طلاهام نگاه کردم؛ طلاهایِ روزهایِ مبادا... گفتم می‌فروشم و پولش را برمی‌داریم و می‌رویم خارج از تهران تا روزی که جنگ تمام شود... تمام طلا فروشی‌ها بسته بود...با ساعت‌ها پیگیری و التماس، صاحب یکی از طلافروشی‌ها قبول کرد به قیمت آخرین روزِ قبل از جنگ بخرد... 

 

می‌گفت؛ یکی‌یکی تمام برنامه‌هایی که سال‌ها برای روزهای مبادا چیده بودم، در چشم‌بهم‌زدنی هیچ شدند و تمام 12 روز جنگ به این فکر می‌کردم که واقعاً همه دنیا و متعلقاتش چقدر فانیَند... گفت؛ این روزها کمتر کار می‌کتم، و به خودم مهربانتر و عاقلانه‌تر رسیدگی می‌کنم.

 

گفت؛ درس بزرگی گرفتم ولی به قیمت تمام جوانیم و دردِ افسردگیِ این روزها ولی خوشحالم که این چهره ی واقعی دنیا رو درک کردم...

 

خانم الفــ

حس جدیدی که بعد فوت بابا تجربه می‌کنم، حسِ "به جایی تعلق نداشتنه"! 

مهم نیست چقدر در طول روز سرم شلوغه یا کجاها می‌رم و با کی؛ همین که یادم میوفته دارم توی شلوغی شهر و بین مردم راه می‌رم و بابام دیگه توی این دنیا نیست، تمام شهر روی سینه‌م سنگینی می‌کنه و به معنای واقعی کلمه احساس می‌کنم به هیچ‌جا تعلق ندارم و میترسم از شهر و مردم شهر؛ حتی اگر کل روز رو با مردم باشم و خندیده باشم و دلگرم باشم بهشون...

استاد میفرمود "این حس بی تعلقی به اینور (این دنیا) خیلی خوبه... خدا صحنه‌هایی پیش میاره و به طرق مختلف، از دست می‌دی آدم‌ها و دلخوشی‌ها رو تا قطع تعلق کنی. ولی نکته اینجاست که چرا حالت بده و حس بد داری و انگار توی برزخی؟ چون هرقدر که از اینجا قطع تعلق میکنی باید به اونور تعلق خاطر پیدا کنی. با علم و خوندن و دونستن نقشه راه اون عالم و عمل... دو تا ایراد داری؛ یکی اینکه از اینجا کامل نبُریدی و یکی دیگه اینکه به اونجا هنوز کامل وصل نیستی و این برزخ، اذیت کننده‌ست...".

 

حواشی:

1.توصیفش سخته ولی این حس و حال برزخی همه‌جا همراهته... از شب‌های جنگ و مرگِ قریب تا رسوندن بچه‌ت به کلاسش، تا نشستن تنهایی توی تاکسی، تا وقتی که داری میوه جدا می‌کنی و سبزی خوردن می‌خری، تا لحظه‌ای که داری بحث علمی می‌کنی یا برای زندگیت می‌جنگی... تا اون لحظه‌ای که شب شده و همه خوابیدن و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی...

2. با تمام این حرف‌ها، من همون آدمیم که صبح‌ها بیدار می‌شم و از خودم می‌پرسم "آماده‌ای امروز بترکونی؟".

خانم الفــ

پسر استاد دوید سمت پدرش، تا مادرش می‌خواست شربت آماده کنه، شربتی که خودش درست کرده بود رو داد دست استاد و با چشمان سیاهش زل زد به باباش. استاد نصف لیوان شربت رو خورد و گفت "آخیش.. مصطفی بابا، خیلی خوشمزه بود"... مصطفی خندید و رفت دنبال بازیش... استاد رو کردند به من و با بغض و اشک فرمودند "خیلی ترش بود... همیشه یا آبلیموش زیاده، یا شکرش، یا آبش خیلی گرمه.. من که کریم نیستم! ولی با کمال میل می‌پذیرم و مصطفی خوشحال میشه و میره... ما هم ناقصیم...کارهامون نصفه‌ونیمه‌ست...ولی با کریمان سروکار داریم... یعنی مولامون نمی‌پذیره از ما؟"... گریه کردیم... قلبمون گرم شد...

 

 

حواشی:

1.شهدایی که قراره فردا تشییع بشن، جگرگوشه‌های این امت‌اند و پرورش‌یافته روضه‌ و مکتب حضرت اباعبدالله علیه‌السلام....خدایا با سیدالشهدا محشورشان کن و ما را با آن‌ها...

2. دیدار با استاد عزیزم شبیه به لیوان آبی خنک بود در برهوت و گرمای صحرایی خشک... الحمدلله رب‌العالمین... جان تازه‌ای گرفتم و به نیابت از تک‌تک شما دوستان عزیزم فردا ان‌شالله برای تشییع می‌رم تا عهدی نو کنیم و برگردیم سر کار و درس و مقاومتمون...

خانم الفــ

ساختمون ما، همه جمع کردن و رفتن خارج تهران. من فعلاً همچین تصمیمی ندارم. یعنی زیاد با روحیاتم نمی‌سازه که خونه‌م رو و شهر محل سکونتم رو بخاطر ترس ترک کنم. کلاً سوار شدن روی موج ترس رو بلد نیستم.

سعی کردم آرامش داشته باشم، و ایمان قلبی به قدرت نظامی ایرانم و کمک و امداد الهی به جبهه حق. فکر می‌کنم موفق بودم چون پسرک ساعتی رو داشت توی کوچه بازی می‌کرد؛ صدام کرد و گفت "مامان! صدای انفجار و جیغ اومد! بیام تو یا می‌تونم بازی کنم؟" :))

 

فعلاً تصمیم ندارم اینجا رو ترک کنم. با اینکه این شب‌ها توی این ساختمون من و پسرم هستیم فقط. شما فکر می‌کنید احتیاط اینجا لازمه؟ یعنی باید برای حفظ جونمون بریم؟ به نظراتتون نیاز دارم. ممنونم.

خانم الفــ

هوالعلیم

ظرف‌ها رو قبل از ساعت ده شب می‌شورم، خونه رو مرتب می‌کنم، پسرک رو مطمئن‌ترین جای خونه می‌خوابونم، و می‌شینم به انتظار! توی این مدت به بمبی فکر می‌کنم که سه سال پیش خورد وسط زندگیم و دو روز پیش ترکید! 

صبح‌ها برای زندگیم تصمیمات سخت و تلخ می‌گیرم و شب‌ها موقع لرزش پنجره‌ها و همراه با بوی دود به ایرانم و مردم شریفش و سرداران و فرماندهان شجاعش و دانشمندان ارزشمندش فکر می‌کنم... کمی می‌خوابم و صبح، مادری هستم در آستانه تجربیاتی تلخ و وضعیتی عجیب، ولی پرانرژی که آشپزی می‌کنه، فوتبال بازی می‌کنه و فکر می‌کنه گاهی مردن چقدر از شجاعانه زندگی کردن راحتتره...

 

حواشی:

1.الحمدلله که توی این برهه از زمان و تاریخیم... خدایا! مرگ شقی‌ترین موجودات عالم رو به دست ما قرار بده و عاقبت ما رو ختم به شهادت کن...

2. چه روزهایی دیدیم...

خانم الفــ

به‌تاریخ ۴ اردیبهشت؛ شیراز؛

 

امتحان تاریخم رو خراب کرده بودم. بابا برنامه پدر و دختری را برگزار کرد... دوچرخه‌هامون رو برداشتیم و رفتیم دوچرخه‌سواری... خسته که شدیم، راه رفتیم و حرف زدیم...کلی غر داشتم؛ از اینکه از تاریخ و حفظ کردن اسامی متنفرم... از اینکه معدلم بیست نمی‌شه... بابا، درباره تاریخ حرف زد.. اینکه چقدر اهمیت داره و چقدر با امتحان تاریخ به این صورت، مخالفه....آخر شب، هنوز از تاریخ بدم میومد ولی خیلی احساس راحتی و سبکی می‌کردم و حس شیرینِ درک شدن و قضاوت نشدن و مقصر نبودن رو با همه وجودم حس کردم...

 

امروز که سال‌ها از اون خاطره میگذشت، باز امتحانی رو خراب کرده بودم... امتحانی مهمتر از امتحان تاریخم... دفعه اولم هم نبود...احساس درماندگی داشتم... به قول استاد یزدان‌پناه، به هن‌وهن افتاده بودم.. دیگه نفس و قدرت نداشتم از پسش بر بیام.. بیچاره‌م کرده بود... مدد گرفتن از روح علما و عرفایی که حس قرابتی داشتم باهاشون هم فایده‌ای نداشت... دوچرخه بابا رو برداشتم... رفتم و غر زدم... برای بابا غر زدم... گفتم که متنفرم از اینکه گیر کنم... زورم نمی‌رسه...گریه کردم از سر بیچارگی و دلتنگی برای بابا... رفتم مسجد نماز خوندم...با هیچکس حرف نزدم... به هیچکس نگاه نکردم...رفتم  از خادم مسجد روزنامه‌ها و وقایع سال ۵۷ که بابا جمع و صحافی کرده بود و برادرم با خیلی از کتابها بخشیده بود به کتابخانه مسجد، بدون در نظر گرفتن هیچ ادب و دقتی! پس گرفتم... برگشتم خونه و موقع شام، توی یک لحظه حس کردم کارم با اون امتحان تمام شد... 

 

حواشی:

1. نوشتن این مطلب شاید درست نباشه و عواقب داشته باشه و شاید منو به زحمت بندازه...ولی به شمایی که برام عزیزید خواستم بگم، تا جایی که زورتون میرسه تلاش کنید، و وقتی از همه‌جا و به‌خصوص از خودتون ناامید شدید، واسطه‌شو پیدا می‌کنید و حل میشه...شک نکنید که به خیر و خوبی عبور می‌کنید ازش...

 

2. یه چیزی از اون روزها توی ذهنم مونده؛ و اونم اینه که خیلی خوبه که برای هم، زندگی رو قشنگتر رو راحتتر کنیم...با همدلی، با یه حرف قشنگ، با یه تشکر به‌موقع...با دقت در تک‌تک کلماتمون موقع حرف زدن....

خانم الفــ

دست می‌برم سمت کتابخانه، کتابی بیرون می‌کشم که تکیه‌گاه صفحات سمت راست کتاب شریف فصوص شود تا با صفحات قطور سمت چپ، هماهنگ شود... کتابِ صورالکواکب خواجه نصیر را بیرون کشیده‌ام! چقدر برای خریدنش راه رفته بودم! تمام چهارراه زند، خیابان نادری، تا ارگ را پیاده رفته بودم، گشته بودم و آخر یک روزِ بعد امتحاناتِ قم که از کلاس نقد فیلم استاد فروزش برمی‌گشتم، تهران، لابه‌لای کتاب‌های دستفروشی کنار سینمایی توی میدون انقلاب پیداش کردم و برق چشمانم فروشنده را واداشت که به قیمتی بالاتر از قیمت اصلی‌اش به من بفروشد...

و امشب، تنها کتابی که حکایت از آسمان می‌کرد، زمینی شده بود...شده بود تکیه‌گاه کتابی دیگر... انگار در زمین گیر کرده باشم، افسرده شدم... لیوان گل‌گاوزبان و اسطوخودوسم را سر کشیدم... فصوص را بستم. از لای صفحات کتاب صورالکواکب، کاغذهای ناقص آسمان شب و صورت‌های فلکی‌هام را بیرون کشیدم و زوایا و فواصل را جوری با دقت نگاه کردم که انگار می‌خواهم تمام آسمان را مال خودم کنم! و به خودم بگویم ببین! در این عظمت بی انتها هیچ‌کس شریک تو نیست!

خانم الفــ

در حالیکه داشتم تصاویر و فیلم‌های ارسالی را می‌دیدم که می‌گفت " انقطعت الاسباب... انقطعت الاتصالات... انقطع العون من اهل الارض..." و اشکهام می‌ریخت،جایی که گفت "لم یبقی الا انت یا الله".. لرزیدم و اشک‌ها تبدیل به هق‌هق شد .. پسرک پرسید "مامان چرا گریه می‌کنی؟"... توضیح دادم...به قدر فهم و تحملش... گفت "پس برای کِی برام شمشیر خریدی؟ چرا رستمم وقتی دیوها دارن بچه‌ها رو اذیت میکنن؟"... جواب مناسبی پیدا نکردم و فقط گریه می‌کردم...

 

نوشته بود: چند ساعت قبل از اینکه غزه به طور کامل از روی زمین محو بشه و دیگه ما رو جز توی بهشت پیدا نکنید. خداحافظ ای ظالمترین امتی که تاریخ شناخت...

 

تسلیت و تبریک! بابت غم‌ها و دردها و استغاثه‌ها و خون‌هایی که همه چیز رو نابود می‌کنه؛ حتی غم‌های کوچکمون رو...حتی میل به روزمره‌ها! میل به غفلت‌ها... خون تا وقتی توی رگ‌هاست، یک مایع گرم و قرمز رنگه...وقتی از رگ‌ها میاد بیرون دیگه یک مکتبه...جریان‌سازه... و وای از خون‌های به ناحق ریخته شده...

وای به فریادهایی که از همه‌چیز و همه‌کس انقطاع پیدا کردند و فقط خدا براشون مونده...

خانم الفــ

قصه از جایی شروع شد که پسرها بابانوئل را شناختند. گفتیم دیر بجنبیم باید درخت کریسمس هم درست کنیم و به نظر ما نه تنها اصلاً لزومی نداشت بلکه راه برای سبک زندگی‌ای که هیچ ربطی به فرهنگ ایرانی-اسلامی ما ندارد هم باز خواهد شد.

دست به‌کار شدیم و از سال 97، عمو نوروز ساختیم. داستانش را برای بچه‌ها خواندیم؛ برادر همسرم لباس سنتی‌پوش و با ریش سفیدی که با پنبه! برایش درست می‌کنیم، با کلاه، طوری که تا امروز شناسایی نشده! هدیه‌ پسرها را می‌آورد. امسال گفتیم عمو نوروز بعد از شب‌های قدر می‌آید. پرسیدند عمو نوروز روزه هم میگیرد؟ مراسم شب‌های قدر هم می‌رود؟ گفتیم عمو نوروز کارهایی می‌کند که حال دل خودش و بقیه بهتر شود؛ مثل هدیه دادن، مثل گریه برای امام علی و مثل دعا در شب‌های قدر، مثل روزه گرفتن که روحش را قوی کند و جسمش را سالم نگه دارد...

 

پسرها امسال کتاب داستان زندگی مولا علی علیه‌السلام و شکلات را از عمو نوروزی هدیه گرفتند که دیدند کنارمان چای نخورد چون مثل ما روزه بود. :)

 

خانم الفــ

نشست سر حوض، با چند تکه ظرف؛

آقا! نمیدونی چقدر امروز کمرم درد گرفت.. این پسر هم باز معلوم نیست کجا رفته.. موتورش هم برده..لابد دیر میاد خونه"

با زحمت از سرحوض بلند شد، ظرف‌ها را که شسته بود زد زیر بغلش... گذاشت روی پله و گفت؛

"راسی گفتم چی شد؟ عروسی سمیه بهم خورد..." و شروع کرد به تعریف چرایی این ماجرا...

 

حواشی:

1. زنی روستایی که سال‌ها قبل از روی پشت‌بوم خونه عمه می‌دیدیمش و همینقدر ساده و راحت با امام حی و امام زمانش حرف‌های روزمره می‌زد.... و گاهی باهم گپ می‌زدیم!..کسی رو نمی‌دید ولی به قول خودش عمیقاً باور داشت که امام به حرفهاش گوش می‌ده...امشب یادش افتادم.. شب قدر گره خورده با انسان کامل...از دختر عمه سراغش رو گرفتم..پیگیر شد... با چند واسطه فهمیدیم که چند سالی میشه که فوت کرده... گفتم به بهونه این خاطره فاتحه ای براش بخونیم...عجیب بود این زن...

سال‌های دور نوشته بودم ازش توی وبلاگ... مشابه همین متن رو...

 

2. چقدر امام داریم توی زندگیمون؟ "امام‌دانی" داریم، ولی "امام‌داری"؟...!

 

باید از خویش بپرسیم چرا حجت حق

خیمه را امن‌تر از خانه ما می‌داند

خانم الفــ
ml>